موسسه خیریه خادمین کتیج

En Fa

سفر نامه سفر خیرین به کتیج

مدرسه ای به جای کپَر

افتتاح مدرسه ی تک کلاسه در روستای بُنگر کرکوکان از توابع بخش کُتیج در سیستان و بلوچستان دهم مهرماه سال جاری ، جهت تهیه ی گزارش از مراسم افتتاح مدرسه ی تک کلاسه ای در روستای بُنگر کرکوکان از توابع بخش کُتیج درسیستان و بلوچستان راهی سفرمی شویم. پرواز ما با هواپیمای هُما ساعت شش صبح به مقصد بندرعباس و از آنجا به چابهار بدون تاخیر و توقف انجام می گیرد.هوای شهر چابهار سی و پنج درجه گزارش می شود و ما روی زمین فرود می آییم تا همراه با خودروی سمندی که به استقبالمان آمده است راهی روستای مورد نظر شویم . همه چیز عادی و طبق برنامه است . آب خنکی که آقای بارانیِ بلوچ ، مدیر عامل خیریه در کُتیج تعارفمان می کند می نوشیم .

جاده ای که پیش روی ماست تا دوساعتی طولانی اما عادی می نماید. راست و چپمان بیشتر از کوهها و زمین خشک و گرمای زیاد ، درختچه های پهن شده بر زمین حراء جلوه گری می کند.هر چه پیشتر می رویم اما ، از همان اندک سبزی حراء و نخلهای اطراف کم شده و بر خاکستری و بی آب و علفیِ محیط اضافه می شود. نمی شود گفت نخلستان ، اما تک و توک نخلهایی که می بینیم ، سبزی ندیده همه به خاکی گراییده اند. در این هوای گرم به چشمهایم شک می کنم و چند بار شیشه را پایین می دهم تا مطمئن شوم آیا رنگی که می¬بینم به خاطر فیلتری بودن شیشه های پنجره های ماشین است یا واقعی ست ! ؟

به یاد دومیننت می افتم : رنگ غالب. دومیننت این منطقه ، خاک است و خاکستری ؛ حتی برگهای درختچه ها و نخلها.آقای بارانی از محرومیتها و نداشته های مردم می گوید. تلفن همراه او مدام همراهیمان می کند و زنگ می زند.مرد جوانی که به خاطرعمل دستش راهی زاهدان و بعد مشهد شده درخواست همیاری دارد و...

چشمهایم را شاید لحظه ای بیشتر نبسته ام که با بالا و پایین شده ماشین باز می کنم.

از اینجا به بعد جاده خاکی می شود . البته نه فقط خاکی ، که خُب اصل همه ی جاده های دنیا خاک است، بلکه پُر فراز و نشیب.

سفر از این لحظه به بعد تازه برای من شروع می شود .

من اینجا هستم. در این منطقه ی بالا و بلندی دار، تا چه ؟

و بلوچستان حرف می زند و جواب من آرام آرام شروع می شود. دو ساعت تمام آن قدر فراز و نشیب می بینم و آن قدر جاده ریتم دار با من حرف می زند که دیگر از خودم خجالت می کشم. من آیا یک ایرانی هستم ؟ من آیا یک انسان هستم؟ بی خبر از همه جا و همه کس ؟ طبیعت ، زبان گشوده است چرا که من از او سئوال کرده ام . اینجا کجاست و من اینجا چه می کنم ؟ منطقه ای دربلوچستان که باید بشناسیش . گرم است ، خیلی گرم . معده ام هم دارد با بلوچستان حرف می زند . خیلی هم حرف می زند . هر چه را که از من می داند می گوید . جاده خاکی ست و پرفراز و نشیب . نه آب می خواهم و نه هیچ چیز دیگر . خجالت می کشم ... تمام وجودم به همفازی با طبیعت درآمده ، مردم این منطقه ،عادت کرده ، رفت و آمد می کنند ؟ هنوز نمی دانم . با جان کندن به بخش کُتیج می رسیم . سفره ای از آنچه که  دارند برایمان گشوده می شود . به مهر، به مهربانی و به محرومیت .

ذهنم مشغول است. یک ساعت دیگر ، مسیرمان در، نه جاده که معبری خاکی تر و پر سنگ و کلوخ تر از قبل ادامه پیدا می کند . چه قدر پستی و بلندی ! ماشین ، آخرین بلندی را همراهی مان نمی کند : بقیه اش را پیاده بروید .

نه معترضانه ، بلکه متعجب از بودن مردم در بی هیچ چیزی بالا می رویم .

خاکی و خاکستری ها را طی می کنیم : اینجا روستای بُنگر کرکوکان است . روستا ؟! اگر توانش را داشتم حتما شاخ هم در می آوردم. چند خانه یا لانه یا... ؟ آنچه که می بینیم فقط چند کَپَر است . استوانه ای بالا آمده از کاه و گل و سقفی از برگهای نخل و حَراء! همین ! مکانی برای بودن و ماندن ، برای زندگی !

قبلا اینجا مدرسه بود.آقای بارانی این را می گوید و یک کپَر را نشانمان می دهد .

باد و آفتاب داغ ، دست در دست هم با پرچم بالای آن ، با رنگهای سبز و سفید و قرمزش بازی کرده اند و حالا فقط نصف پوسیده ای از آن باقی مانده است . مدرسه ای به نام کَپَر !

حدود بیست کودک و نوجوان دختر و پسر با چشمانی درشت و متعجب نگاهمان می کنند .

با فاصله ای کم از کَپَرها یک ساختمان نوساز دیده می شود . مدرسه ای که با روبان سبز و بنفش برای افتتاح آماده شده است .

دختر ده ساله ای یک سینی قرمز پلاستیکی را جلو می آورد . یک قیچی و کتاب قرآن.

آقای کوروش آهنج که از لحظه ی ورود لبخند به لب دارد اما بغض دلش آن قدر بلند و آهنگین است که به گوش من و بلوچستان می رسد به آقای بارانی و دیگر مسئولان که تعدادشان به انگشتان دست نمی رسد اما شادیشان بسیار است ، افتتاح مدرسه ی تک کلاسه را تعارف می کند و نهایتا با دست او روبان بریده می شود .

مدرسه ی شادروان نصراله آهنج به نام پدربزرگ کوروش آهنج و به همت شرکت صنعت سازان ثمین افتتاح می شود .

من هنوز خجالت می کشم . تشنه ام است اما آب خوش دیگر از گلویم پایین نمی رود که البته در این روستای کَپَر نشین آب آشامیدنی به این راحتی پیدا نمی شود .

مدیر- آموزگار مدرسه تشکر می کند . او سپاسگذار این افتتاح است چرا که در مدرسه ی کپر، سرماخوردگی بچه ها را دیده است . او شاد است و دلش می خندد. باورش برای او و برای این دختر و پسرها ساده نیست که حالا یک سقف مطمئن و یک جای گرم دارند با یک تخته ی سبز نصب شده به دیوار که آنها پیشتر از این دیوار را تجربه نکرده اند . دیواری برای نصب ، دیواری برای گرما ، دیواری برای امنیت . آنها در کلاسشان صاحب ده نیمکت چوبی شده اند که باید روی آن نشستن را به لذت تجربه کنند .

من ، هم اکنون در دهم مهرماه سال هزاروسیصد و نود و دو در چنین مکانی هستم ! باورت می شود ؟

یک جایی شبیه به آخر دنیا. دور از دسترس ، دور از هر گونه امکانات اولیه ی امروزی. کنار مردمی که خرماهای ریز وحشی ، خوراکشان می شود با نان دستپخت خودشان و دیگر ، دیگر چه ؟ در کپرها نشانی از آنچه که ما به راحتی می خریم و می خوریم و دورریزش می کنیم نیست .

خجالت می کشم از خودم و از بی خبریم ! اگر امروز من در تهران زندگی آپارتمان نشینی اما با امکانات نسبی مجهز را تجربه می کنم اینها ، سلولهای مجاور من ، پاره های تن وجودم چه می خورند ، چه می پوشند، چگونه می خوابند، به چه چیزهایی فکر می کنند ؟

مگر نه اینکه جهان هستی یک تن واحده است !

بلوچستان دارد با من حرف می زند : دیدی معده ات پذیرای آنچه با خود آورده بودی نشد ، جوابت را گرفتی ؟

کورش آهنج با بچه های خودش حرف می زند . بچه ها شادند از کادوی او : عمر، عثمان ، یاسر ، مجید، امینه، علی ...

مدیر- آموزگار می گوید : روستای بُنگر کرکوکان سی خانوار ساکن دارد با جمعیتی حدود دویست نفر که البته تمام جوانهایش آنجا را ترک کرده و برای کار به بندرعباس رفته اند .

و آقای آهنج هموطنی ست که بخشش را تجربه می کند. بخشش بخشی از دارایی شخصیش را با محمود،محمد،احمد،جمیله،زهرا،عبداله،هاجر،مینا،کلثوم،سارا،حسین،یاسین و خانواده هایشان شریک می شود .

آقای آهنج می گوید : چیزهایی را که برای بچه های خودم در تهران خریده ام برای این بچه هایم هم برای یکسال تحصیلی شان تهیه کرده ام وهدایا را یک به یک به دستان کوچک بچه ها می دهد تا بزرگ شوند : 5 دفترطرحدار نه ساده که سیمی ، 6 مداد سیاه،دو مداد قرمز، سه خودکار، تراش، پاک کن ، خط کش و یک جعبه مداد رنگی 12 تایی با یک عالمه آرزوی موفقیت یکجا کادو شده اند :

6 پایه ی تحصیلی در یک کلاس تدریس خواهد شد و بچه ها حالا زندگی تحصیلی جدیدی را در این دبستان تک کلاسه پیش رو دارند .    

زمان حضور برای من زنگ رفتن را گوشزد می کند چرا که چرخ طبیعت سریعتر می چرخد و هوا زودتر تاریک می شود.

سئوالات بسیاری از تک تک خانواده ها داریم اما به اجبار راهی می شویم تا از همراهانمان بپرسیم : چرا در این منطقه مانده اند ؟ چرا کسی این منطقه را نمی بیند ؟

اما جواب دادن چه سخت ، ساده است !

به گفته ی یکی از اهالی این مدرسه باعث شده است که خانواده هایی که از این مکان به کوه و کمر کوچ کرده بودند بار دیگر به روستا بازگردند و حالا همه با لبخند رضایت بدرقه مان می کنند.

و ما حرکت می کنیم وبا فاصله ای یک ساعته به دو  مدرسه ی بازسازی شده ای می رسیم . دبیرستان دخترانه ی ام البنین ومدرسه ابتدایی فاطمة الزهرا که به کمک خیرین در بخش کُتیج اخیرا بازسازی شده است .

و بعد یک آخرِدنیای دیگر ، دبستان پسرانه ی ابومسلم کُتیج است .

مدیر مدرسه از خطری که در کمین این مدرسه است می گوید. مدرسه ای که با سقف و دیوارهای در حال ریزش ، بازسازی را برنمی تابد و نظر کارشناسی ، تخریب و نوسازی آن است .

حالا فکرش را بکن . در تهران اغلب اوقات به ترکِ پنج سانتی خانه که بعد از رنگ مجدد پدید آمده است نگاه می کردی و زبان اعتراضت به کار می افتاد و اینجا ریزش چندین باره ی سقف و دیوار را شاهد بوده ای و فقط باید به فکر درس و مشقت باشی . می شود ؟

مدیر مدرسه ختم کلامش را می گوید : من سالها پیش در همین مدرسه ، محصل بودم ؛ سال اول و دوم ابتدایی را در این مدرسه درس خوانده ام و حالا بعد از قریب به سی سال ، مدیر این مدرسه هستم . این مدرسه سنی بیشتر از من دارد . از دانش آموزان شرمنده هستم که با ترس و دلهره و اضطراب زیر این سقفها و کنار این دیوارها مجبور به آموزش و یادگیری هستند !

روی درهای چوبی و شکسته و پوسیده و رنگ و رو رفته ی کلاسها ، می خوانم : کلاس دوم وحدت؛کلاس سوم ایثار ؛ کلاس پنجم ایمان ؛ کلاس ششم آینده سازان !

در را نمی بندم تا امکان فرار از ریزش ساختمان برای آینده سازانش ، وجود داشته باشد.

مدیر روی تخته ی سیاه می نویسد : ما نیازمند یاری شما هستیم و من ، فقط می توانم از نوشته اش عکس بگیرم .

برمی گردیم اما… آیا با دیدن عکسها و یادآوری آنچه که بود آب خوش از گلویم پایین می رود ...؟